مولف ناشناخته

73

تاريخ شاهى ( فارسى )

كسل نكند بهر آنكه او را اين فضيلت بوسيله مال حاصل مىشود . اما از تضييع و تدمير و بخل و [ . . . ] محترز باشد ، پس هر حرّى عادل بود اما هر عادلى حرّ نبود . و از اينجاست كه چون مردم [ 152 ] نام كريمان مىشوند و قصّهء جوانمرد مىخوانند نشاطى در ايشان پديدار مىآيد و اگرچه هيچ فايده از ايشان نيافته باشند ، همچون حاتم طايى و آل برمك و امثال ايشان ، و بر ايشان دعا و ثنا گويند . و حال قصهء بخيلان بر خلاف اين ، كه بر ايشان لعنت كنند و نفرين فرستند ، و در سير النّبى آورده است كه چون عدى پسر حاتم طايى به حضرت رسالت رسيد ، او را حرمت داشت و رداء مبارك خود بگستريد و او را بران جاى ساخت و فرمود كه اذا اتاكم كريم قوم فاكرموه ، يعنى چون از خاندان كرم كسى بشما رسد او را گرامى داريد و عزيز داشت كنيد . و قصهء آل برمك تا قيامت مردم خواهند خواند و بر ايشان ثنا خواهند گفت و رحمت و رضوان بر روان ايشان خواهند فرستاد . و يكى از بزرگان گفته است كه از جملهء طبقات مردم كه بوده‌اند من هيچ قوم را عاقلتر از ايشان نمىشناسم [ 153 ] از يراك دنيى و متاع دنيى را به چشم عقل نديدند و به حق المعرفة بدانستند ، چنان يافتند كه او را هيچ دوام و بقا نخواهد بود و چون سايهء ابر تابستان و هواء صبيان سريع الزوال و قريب الانتقال خواهد بود ، آن را در وجه نام و ننگ نهادند و به حطام فانى نام باقى بدست آوردند . بيت . سراى سپنجى نماند بكس * ترا نيكويى باد فريادرس و در تاريخ آل برمك آمده است كه سايلى در پيش تخت خالد برمكى شد « 1 » و گفت به حق خويشى كه ميان ما هست مرا صلتى فرماى كه تنگدستى دارم . يحيى در وى نظر كرد ، او را نمىشناخت و در وى اهليت قربت خود نديد ، گفت اى خواجه ، من ترا نمىشناسم و شجرهء خويشى خود با تو نديدم . سايل گفت آخر نمىبينى كه كلاه من از پارهء جبهء تست ؟ يحيى از غايت مكارم اخلاق گفت راست گفتى ، اين قربتى و قرابتى تمام است ، او را عطايى جزيل داد .

--> ( 1 ) - ظاهرا يحيى بن خالد ، به سياق عبارت بعد .